تبلیغات
همبستگی با دانشجویان ( داستان ۵۵ کلمه ) - داستان کوتاه از کتاب تو را در می زنم

همبستگی با دانشجویان ( داستان ۵۵ کلمه )

داستان کوتاه از کتاب تو را در می زنم :[عمومی , ]

 

 

 

                              کی خودشو جوون مرگ می کنه ؟

 

 

 بازم پا برهنه عین عجل آقام خدا بیامرز که تو پله ها امونشو   گرفت و طاق باز افتاد وسط

 کرت حیاط پریدی وسط بی خیالیم یقمو چسبیدی . آخه بابا بد کردم بهت گفتم هر وقت دلت

 تنگ شد یه نوک پا غل غل کن بزار دلم وا بشه . نمی تونی یه لحظه زبون به جیگر بزاری

حال به حالی نشم آخه منکه یه عمر لا م تا کام همیشه زبونم جیم بوده جیکمم در نمیاد

 لالمونی گرفتم  مدارم نمی گرده .

خوب عجله برای چیه می گم بخدا خودش می گفت یه وقتی تو همین دور و بر برمی گردی

کلاهتو از وسط معرکه ور می داری پاتو از گلیمت می کشی بیرون  تیلیپ عاشقی سرت می زنه

اوستا کریم میگی و عطای هر چه کاغذ و مداد می بخشی به اونا که هی نوشتی و نفهمیدن

انوقت سوار ماشین پرنده که فنجون قهوه رو جلوت می زارن فال می زنی ناف هر چه بامرام

نکنه دیر بجنبی جا نمونه .

بختک که از موهات  سر خورد افتاد رو شونه هات نکنه دیر بجنبی وایستی هی در جا بزنی

چمدون حسرتتو بار بزن ول کن میون آسمون همیشه نامراد  یه دریا هر چیم نداشته باشه

واسه شیرجت تو دلش یه جا پنهون داره  بی آّبی نکشی  ببین کیه دارم میگم خودتو کش ندی

کش بیای یه وقتی تو اون قیل و قال   داد زدن زنگ زده هر چه دلش خواسته سیر گریه

کرده میگم خوب می خواسته نره  رفتن این حرفهارو هم داره  یادته هر چه کور و کر و

کچل چکش زدن نرو نشد که نشد همش بهونه ی روسری چربی اضافه نمی دونم چه کوفت و

زهرماری کاسه ی صبرشم که لبریز می شد می زد تو سیم آخر انوقت بود که دیگه حرف هاش

قرمز قرمز می شد ورد کلومش شده بود دختر   همسادمون  شیرین که واسه چهار کلوم سلام و

احوالپرسی با همسایه ی بغل دستیشون مجبور می شه 3 روز تو زیر زمین ادب بشه و تازه

آخر کار با چهار صفحه تعهد و بیاوو برو  من بمیر و تو بمیر خلاص  راستش رو بخوای

افتاده بود تو نخ دمکراسی یکی نمی دونست فکر می کرد ننه زاد جدا" به جد تو ناف دمکراسی

بزرگ شده و گر نه این ور پریده این چیزا حالیش نبود هوائیش کردند  آقا میگم نکنه دوا و

جادو جمبل خوردش داده باشن  بابای خدا بیامرزش تو دکونش  یه عمر عین شتر نون حلال

اورد خونه با عرق پیشونیش جون کند  عین گاری بار هر چه سختی بود کشید نه تو نخ خر

بود نه تو نخ پالون زندگی خودشو کردو یه روزم عین برگ پائیزی تو همون حجره ی

کوچیکش از درخت افتاد پائین نه حرفی و نه حدیثی  حالا موندم واسه چی این یکی حرف های

گنده تر از دهنش می زنه حالا هم که صدقه ی سرت گذاشته رفته میگم بی خود می کنه زنگ

 می زنه  اون که واسه ی حسن بلبل محل گرفته تا فاطی سر کوچه چهار روزه دلش تنگ می شد

 واسه چی به همه چیز پشت پا زد که حالا بشینه کاسه ی چه کنم چه کنم دستش بگیره آخ که

بگم الهی جیگرتون آتیش بگیره ننه دیدی دستی دستی بچه ی مردمو چه جوری ویلون ینگه

دنیاش کردن  چند با بهت گفتم چادر سر کن برو پیش اون پنج شش تا ریش سفید محل که

اسمشون رو گذاشتن شورای محل  یه کاری واسم دست و پا کن بزار این بابا مرده نپره

 چند بار بهت گفتم پوسیدم از بس تو کنج خونه چمباته زدم چند بار بهت گفتم پاهام تاول زد

بس که دنبال کار رفتم  تو کمکم کن مگه بابا یادت نیست خودش زنگ زده بود می گفت

یه وقتی میون اون بی مذهبا یه آدم یه لا قبا پیدا می شه واسه خاطر یه بسته آدامس اون

بالا بالائی ها رو می کشونه دادگاه کلیم سر کیسشون می کنه اونام واسه خاطر آبرویشون

هم که شده یه استعفاء می دن می رن پی یه کار دیگه آخه بابا تا کی این چهار تا ریش سفید

محل هر چه گند تو کوچمون بار بیارن  ننه جون بازم که داری میگی قربون همین شورای محل

خودمون پسر جون مردی گفتن غیرتی گفتن مرد که با چهار تا فحش و بد و بیراه و گند کاری

که نمی تونه از زیر کار در بره آدم که ناز نازی نمیشه پس تعهد چی آخه تو چی می فهمی تو

اگه می فهمیدی عوض اینهمه خوندن و نوشتن بی خودی یه زره از یاسر یاد می گرفتی ببین

چه جوری واسه خودش آقائی شده افتاده تو نخ بابای ریش سفیدش  حالا تو خونه نماز می خونه

 نماز میخونه یا نه کاری نداریم اول وقت پشت آقا تو مسجد نماز اول وقتو از دست نمی ده

حالا تو هی بگو کار چاق کنی می کنه خوب بکنه خروار خروار نون در نمی یاره اونو بگو

حالا تو بشین چوب سیاشو زاغ بزن هی حرف مفت بزن تازه خودت که دیدی چند بار چادر

سر کردم رفتم پیششون زار زدم گیس وا کردم گفتم نزارین جوونم دق مرگ بشه یه کاری

واسش بکنید خوب اونام که حرف بی خودی نمی زنن راست میگن تو 15  16 سال درس

خوندی که چوب لای چرخشون بذاری بابا یه شهر کور و کر تو هم یکی .

ننه م راست می گفت یعنی ما اینجوری عادت کرده بودیم یعنی بفهمی نفهمی پیتزا و هاک داک

 به مذاقمون خوش نمی یاد قربون همون دیزی و فسنجون ننه بلقیس که با صد من تف

 تو صورتمون نوش میکنیم  آخ که بگم نور به قبرت بباره آقاجون اون اولا که نه آشی

بود و نه کاسه ای فقط خاله اقدس تو نخ پختن آش بود و نه کاسه ای بود و نه آشی هی

چپ و راست می گفت : بچه ها نکنه هوسآش بکنید این ازون آشا ست که اول دهنتونو

می سوزونه و بعد جیگرتونو الهی که بگم آتیشت خاموش شه خاله دیدی زری پرید .

حالا تو چرا زل زدی با اون قیافیه قمر در عقربت نگام می کنی مگه نرفتم پابوسش زار

نزدم نگفتم نرو تو که به مکونی من میشم دو تا یادته گفتم چند تا که بشیم یاسر خر کی

باشه هی پز باباشو بده گفتم بمونی منم واسه خاطر تو هم که شده از آزادی تا میدون

اعدامو پابرهنه می دوئم حالا آقام حلال و حروم حالیش بوده نرفته تو کار اینا باشه منم

یه لقمه نون حلال زیر سنگم که باشه واست پیدا می کنم اصلا" هر چی تو بگی .

انوقت اخماتو می نداختی تو هم سر تا پا مو نگا ه می کردی می زدی زیر خنده الان

نخند کی بخند وقتی نئشه ی خنده ت ته می کشید یه چیزی تو مایه های بغض می گفتی

تو اگه عرضه داشتی تا حالا یه فکری بحال خودت کرده بودی نمی شستی تو کنج خونه

لای اون همه کتاب جن زده انقدر بخونی که مغزت تاب ورداره نه راست حسینی تو این

شهر در اندشت که آدماش عین مورچه تو هم می لولن اگه نشه واسه تو با این همه دب دبه

 و کبکبه کاری پیدا بشه که شکمتو سیر کنی فاتحه ی هر چه آدم که خونده شده آخه کی

چاقوت به استخونت می خوره یه تکونی به خودت می دی چقدر بشینم حرف های یه گاز

دو گازتو گوش کنم هی میگی امروز نشد فردا  حالا فردا هم که تمومی نداره بابا آدم

الاغ شکم که این حرف ها حالیش نیست می زنم می رم لای اونوریا همونا که تو بی

مذهبشون می دونی هیچی نباشه گشنگی و بی کاری و ماتم که نداره تو هم بشین با

اون روزنامه هات که هی چاخان کار می ده دلتو خوش کن آخه دیوونه تا بخواد سر و

 سامونی بگیری من که گیسام سفید شده با حلوا حلوا که دهن شیرین نمی شه .

انوقت می زدی زیر گریه منم که هوارو گرگ و میش می دیدم ساکت می شدم بد جوری

بغض گلمو فشار می داد .

حرف هاش حرف حساب بود اما نمی دونم چرا هیچ وقت نخواستم حرف هاشو باور کنم

 همیشه یه چیزائی اون ته دلم منو به موندن می کشوند حالا نمی دونم دیونگی بود یا عشق

 یا به قول ننه م تعهد  خلاصه هر چه بود هم اینجارو دوست داشتم هم اونو واسه من زندگی

خلاصه میشد تو محله ای که اونو من می تونستیم باشیم تو خونه ای که می شد سقف من ب

باشه و اون بچه هائی که می شد مال من باشه و اون  اونوقت هر شب خدا که از سر کار

می اومدم دور هم می گفتیم و می خندیدیم نه غصه ی کار بود نه شکم نه غصه ی اینوری

نه غصه ی اونوری دیگه اونم غصه ی ویتامین D  رو نمی خورد واسه خاطر دمکراسیش

چربی اضافه هم نداشت من و اونو خیلی های دیگه.

خوب آقا حالا فهمیدی اونیکه خودشو می کشه چند بار قبلا" مرده بوده حالا هی گیر بده چرا

 خودشو کشت تازه شب اول نزار تن لش دوباره اینجام یاد چیزائی که نداشت بیفته  جونورا

دارن واسه بچه هاشون مهمونی می گیرن نزار مهمونیشون خراب شه تو اون دفتر حساب و

کتابت چرتکه بنداز ببین کی خودشو جوون مرگ می کنه بابا همین امشبو بیا بی خیال شو .

 

                                                                   بهروز عرب زاده

                                                                       ب . وفا

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و 04:07 ق.ظ توسط بهروز عرب زاده ب وفا

ویرایش شده در - و -